روزی که پسر خوشگلت رو در بغلم گرفتم و مادرشدنت رو تبریک گفتم رو یادم میاد.ازت پرسیدم مادر شدن چه حسی داره و تو گفتی عااالی و بهت خبر دادم که من هم به زودی مادر خواهم شد و تو با خوشحالی گفتی که بچه هامون هم بازی خواهند شد.....
و بچه هامون با هم بزرگ شدند. روزی که خبر قبولی پسرت رو بهم دادی هنوز یادمه. صدات پر از حس غرور و خوشبختی بود.بهت گفتم دعا کن دختر من هم سال دیگه قبول بشه و تو گفتی که مطمئنی همینطور میشه.
تو این دو سال اخیر رفته بودی تو فاز خاموشی و کم پیدایی و من تعجب میکردم. نمیدونستم بیماری مزخرفی رو داری تحمل میکنی. کاش به من میگفتی....
شاید خیلی زیاد همدیگه رو نمیدیدیم ولی روح هامون خیلی به هم نزدیک بود. تو هر مجلسی که بودیم مثل آهن ربا به هم میچسبیدیم و اون پچ پچ های درگوشی چه کیفی میداد. از همه چیز حرف میزدیم و درد دل میکردیم. و تو با اون روحیه مثبتت من رو مرتب به خنده مینداختی. و من زیر زیرکی میخندیدم ولی تو صدای خنده ات طنین انداز میشد.
دوست خوبم خداحافظ..... مطمئنم دوباره دیدار خواهیم داشت و دوباره مثل آهن ربا به هم میچسبیم و تو درگوشی با من پچ بچ میکنی و من زیر زیرکی میخندم و صدای خنده های تو تا آسمان خواهد رسید....
خدا نگهدار دوست من و به امید دیدار.....
برچسب:
نویسنده: بهنام کریمی