خرید بک لینک

سلام به همه عزیزانم. دوستان مجازی خوبم. مخصوصا عمه جان و طیبه عزیزم که من رو فراموش نکردن.

خیلی وقته که ننوشتم. حدود دو ماه و خرده ای.

پس باید این پستم طولانی باشه. اول از زمان حال شروع میکنم . خدا رو شکر خیلی خوبم. روزا میگذره و مشغول کار و زندگیم. در وضعیت شغلیم داره اتفاقاتی میوفته که فکر میکنم خوب باشه. قراره ارتقا شغلی پیدا کنم . خوشحالم که بلاخره تونستم اینکارو بکنم. البته با ماجراهایی که سعی میکنم خلاصه براتون تعریف کنم.

این روزا باشگاهی میرم که خیلی خوبه. با اینکه یک مقدار گرونتر از جاهای دیگه هست ولی خب خیلی به آدم میرسن و تغذیه هم زیر نظر میگیرن و هر جلسه هم وزن کشی داری. خیلی علمی و با قاعده پیش میرن و من خیلی راضیم.

خب ببینم از کی ننوشتم که شروع کنم به اتفاقات این چند ماه

۱. با خاله و مامان و خواهرا زنونه شمال رفتیم. خیلی خوش گذشت . من از شمال چند تا لباس خنک برای هند خریدم. شنیده بودم خیلی گرمه تو این فصل. خاله هم با اینکه مهمون ما بود حسابی غذاهای خوشمزه درست میکرد و حسابی چاق و چله مون کرده بود. انگلیس مدتی تو کافی شاپ کار میکرد و برای همین خیلی دست پختش خوب و سریع شده بود. در عرض مدت کمی غذا حاضر بود. ولی بنده خدا خیلی تو اون مدت به خودش فشار اورده دیگه زانو و کمر براش نمونده. ایران هم که میاد همش مشغول دوا و دکتره. اعتقاد داره دکترای اون ور هیچی حالیشون نیست و اصلا قبولشون نداره. خلاصه من یک روز قبل مسافرتم به هند برگشتم تهران.

۲. سفر هند خیلی طولانی بود. حدود ده روز و جالبه تو این ده روز ۵ شهر هند رو رفتیم. من و همکارم با هم رفتیم . البته همکارم زودتر برگشت و ۳ روز آخر من تنها بودم.

همسر بابت این سه روز خیلی شاکی شده بود و میگفت چطور شرکت یکخانم تنها رو در کشور غریبه رها میکنه باز دو نفر بودین بهتر بود. ولی خب شرکت برای اینکه حداقل خرج رو بکنن همکارم رو زودتر برگردوندن. حساب کردم حدود ده بار هواپیما سوار شدم. یعنی ده بار باهواپیما از روی زمین بلند شد و نشستم. اول که رفتیم دبی البته بهصورت ترانزیت. بعد دهلی نو ، بعد شهری به اسم چاندریگر، بعد احمد آباد و بعدش حیدر آباد و در آخر بمبیی. فصل بارانهای سیل آسای هند موسوم به مانسون بود و تا دلتون بخواد بارون دیدم اونجا. یعنی بارونااا. اصلا واژه سیل آسا هم بر اش کمه.

برنامه فشرده ای هم داشتیم. در عرض این چند روز باید چندین شرکت رو میدیدیم. یک موردی که واقعا اذیتم میکرد ارزش پولمون بود. وقتی میری خارج از کشور میقهمی چه فاجعه ای شده. اونجا رفتم شال کشمیر بخرم و حدود ۱۰۰ دلار بود . بعد بهش گفتم باورت میشه این شال اندازه حقوق یک ماه یک مهندس در ایرانه. باورش نمیشد و بعدش گفت حق داری چیزی نخری. به من کارگری که اونجا بود رو نشون داد و گقت این کارگر ۳۵۰ دلار میگیره که حداقل حقوقه. واقعا خیلی ناراحت شدم. کشوری با این همه ثروت و ذخایر... بگذریم...

۳. بعد از برگشت از هند هم دوباره تدریس داشتم در یکی از شرکتهای داروسازی معروف و در مورد یک مبحث خیلی جدید. برای من چالش خوبی بود و خدا رو شکر که به خوبی انجام شد.

۴. با یکی از مدیران شرکت مشکل پیدا کردم. بسیار وقیح و پررو شده بود و سر جاش نشوندمش. هنوزم این مشکل پا برجاست و این خانم به هر روشی در کارای من کار شکنی میکنه. این موضوع باعث شد که به تغییر کارمفکر کنم و با یک شرکت دارویی دیگه مصاحبه کردم و گفتن که بیا و حقوقم هم تقریبا دو برابر میشد

۵. از شرکتماستعفا دادم و مدیرای شرکت هم میگفتن که نمیزاریم بری. خلاصه یک ماهی باهاشون درگیر بودم . باورشون نمیشد که برم. به اون شرکت جدید هم جواب مثبت داده بودم.بلاخره به هر زوری بود بهشون فهموندم که دارم میرم بلاخره با بدبختی با شرایطم موافقت کردن. بهشون گفتم دیگه تو این سطح کار نمیکنم و باید با ارتقا شغلی و افزایش حقوقم موافقت کنن.

حالا هم منتظرم مدیر جان از آمریکا بیاد و ببینم برام چی در نظر گرفته. بهم که نمیگه. گفته بزار بیام تا قطعیش کنم و بعد بهت بگم.

خلاصه اینم از خلاصه این چند وقت پر ماجرا.

همسر و دختری هم خوبن. مشغول کار و زندگیشون. همسر داره ماشینم رو عوض میکنه. خدا خیرش بده. چند هفته پیش یک تصادف بد کردم و یکی از پشت کوبوند به ماشین که خیلی خسارت برداشت. پیاده شدم دیدم یک افغانیه که سوار وانت بود. بنده خدا دست و پاش میلرزید. نه گواهینامه داشت و نه اقامت.ماشین مال شرکتی بود که کار میکرد اونجا. خیلی دلم براش سوخت. مرتب میگفت خسارتت هر چی بشه میدم و از این حرفا... خلاصه پلیس خبر نکردم. بعد هم پولی بابت خسارت نگرفتم ازش. شانس ماست دیگه با یه پولدار تصادف نمیکنیم که هر چی بدبخت و بیچاره است میاد سمت ما....

خلاصه که همسر گفت دیگه وقتشه ماشینت رو عوض کنی. حالا هم داریم دنبال کیس مناسب میگردیم....

براتون بهترینها رو آرزو میکنم عزیزای دلممم. مراقب خودتون خیلی باشین...

برچسب: نویسنده: بهنام کریمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 7:48

صفحه بندی