تابستان هم تمام شد. در ماه اخیر خبرها و رویدادهای بدی داشتم ولی چه میشه کرد زندگی همینه. پر از اتفاقات خوب و بده. با این حال همیشه خدا رو شاکرمکه نظر لطفش به من هست و مرحمت کریمانه اش رو تو زندگیمحس میکنم.
در خصوص برادرزاده ام هم مشاوره گرفتن و کاردرمانی رو شروع کردیم با توجه بهجوابهای مثبتی که گرفتیم خیلی امید دارم که اووتیسم نباشه. من خودم خیلی در این مورد امید دارم. انشالله که خدا نظر لطفش رو بهمون داشته باشه.
ما همیشه در طول تابستان یکمسافرت زنانه رو برنامه ریزی میکنیم. دختری هم این مسافرتها رو دوست داره. با توجه به اینکه خاله جان هم از انگلیس اومده بود، برنامه روچیدیم و روز ۴ شنبه هفته پبش راهی شمال شدیم. جاتون خالی که خیلی خوش گذشت. اتقاق جالبی هم در طول این سفر افتاد که تعریفش خالی از لطف نیست.
درست ۲۳ سال پیش همین موقعها من و همسر نامزد بودیم. البته عقد کرده بودیم ولی هنوز نرفته بودیم سرخونه زندگیمون. بابا برنامه سفر به شمال رو ریخت و اون موقع یه ویلا اجاره کرد و قرار بود خاله و دایی جان هم باما بیان. همسر مونده بود که چکار کنه چون از یک طرف دلش میخواست باما بیاد و از طرف دیگه روش نمیشد که بیاد ویلای ما. خلاصه به این نتیجه رسیدیم که اون هم با مادرش اینا بیاد و ویلا همون طرفا بگیره که یه جورایی با هم باشیم و از لحاظ جا و مکان راحت باشه. خلاصه بگم که یکی از بهترین مسافرتهایی بود که به یاد دارم.
یکجورایی هم این ور بودم و هم اونور. همسر گاهی این ور میومد مهمونی و گاهی هم من اونور میرفتم . هنوز خاطراتش برام طعم شیرینی داره.
امسال دوباره اتفاق ۲۳ سال پیش تکرار شد! روز قبل از مسافرت زنونه ما، همسر گفت که من حوصله ام تنهایی سر میره و منم میخوام بیام شمال. به هر حال نمیتونست بیاد پیش ما و به همینخاطر تصمیم گرفتیم که با مامانش بره ویلای خودمون. ما هم که ویلای مامان اینا بودیم. تقریبا ده دقیقه با هم فاصله داشتیم.
مسافرت خوبی بود. خیلی خوش گذشت. و جالب اینکه درست مثل ۲۴ سال پیش ما بین دو محل در حال رفت و آمد بودیم.گاهی همسر میامد خونه ما و چای و پذیرایی و منم میرفتم پیش همسر و از من پذیرایی میکرد و بعدش من برمیگشتم دوباره پیش مامان اینا.
یکجورایی ۲۳ سال پیش و اون نامزد بازیااا برامون تداعی شد. تجربه قشنگی بود. من این ماجرا رو خیلی به فال نیک گرفتم. امیدوارم هر روز بتونیم در کنار هم خاطره های قشنگ بسازیم و پیوندهامون مستحکم تر بشه.
کار هم مثل همیشه ادامه داره. مدیر جان هم از آمریکا اومده و کارام دو برابر شده.
یک جریان خوب دیگه ای که امیدوارم اتفاق بیوفته ، همکار شدن با زن کویر عزیزمه. بعد از مدتها که قرار بود همدیگه رو ببینیم، در شرکت ملاقاتش کردم. واقعا باعث افتخار منه که چنین دوست فرهیخته و کار بلد و حرفه ای به شرکت ما بیاد. انشالله هر چی خیره اتفاق بیوفته.
ممنون از همه دوستان عزیزم. که در این مدت در کنارم بودن و در سختیهای ماه گذشته با دلداریاشون و پیامهای پرمهرشون منو شرمنده کردن. خدا شما رو از من نگیره. خیلی دوستتون دارم.
مواظب خودتون باشین عزیزانم.
برچسب:
نویسنده: بهنام کریمی